در رهی میشد سنایی بیقرار
دید کناسی شده مشغول کار
۱سوی دیگر چون نظر افکند باز
یک مؤذن دید در بانگ نماز
۲گفت نیست این کار خالی از خلل
هر دو را میبینم اندر یک عمل
۳زآنکه هست این بیخبر چون آندگر
از برای یکدو من نان کارگر
۴چون برای نان است کار این دو خام
هر دو را یک کار میبینم مدام
۵بلکه این کناس در کار است راست
وآن مؤذن غرهٔ روی و ریاست
۶پس درین معنی بلاشک ای عزیز
از مؤذن به بود کناس نیز
۷تا تو با نفسی و شیطانی ندیم
پیشه خواهی داشت کناسی مقیم
۸گر درخت دیو از دل برکنی
جانت را زین بند مشکل برکنی
۹ور درخت دیو میداری بهجای
با سگ و با دیو باشی همسرای
۱۰