مرگ را مردی بجان مشتاق شد
پیش خواجه بوعلی دقاق شد
۱گفت من از دست شیطان رجیم
می ندارم ذرهٔ از مرگ بیم
۲هر دمم جان گوئیا شیطان برد
مرگ نیکوتر بود گر جان برد
۳خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخت
در سرایت از میان بر کن درخت
۴تا برو گنجشگ ننشیند دگر
بی درختت دیو کی بیند دگر
۵تا درونت آشیان دیو هست
دایمت از دیو سر کالیو هست
۶چون بسوزی آشیان دیو پاک
دیو را با تو چه کار ای دردناک
۷