آن شنودی تو که مردی از رجال
کرد از ابلیس سرگردان سؤال
۱گفت فرمودت خداوند ودود
از چه آدم را نکردی آن سجود
۲گفت میشد صوفئی در منزلی
بود در مهد بزر سنگین دلی
۳ماه روئی دختر سلطان عهد
برفتاد از باد ناگه پیش مهد
۴چشم صوفی بر جمال او فتاد
آتشی در پر و بال او فتاد
۵دید روئی کآفتابش بنده بود
صبح صادق را از آن لب خنده بود
۶در دل آن صوفی شوریده حال
آتشی بس سخت افکند آن جمال
۷عشق آن سلطان سر جادو پرست
در دل صوفی به سلطانی نشست
۸هر زمانش درد دیگر تازه کرد
دست کاریهای بی اندازه کرد
۹دل نبود از عشق در فرمان او
دل شد و برخاست آمد جان او
۱۰دختر القصه ازو آگاه شد
پیش مهدش خواند تا همراه شد
۱۱گفت ای صوفی چرا حیران شدی
این چه افتادت که سرگردان شدی
۱۲گفت صوفی را نباشد جز دلی
دل تو بردی اینت مشکل مشکلی
۱۳عشق تو دل برد و جان میخواهدم
جان ره عشقت نشان میخواهدم
۱۴شور ما از ماه تا ماهی رسید
هین اگر فریاد می خواهی رسید
۱۵گر توام درمان کنی من جان برم
نی بجان تو که گر درمان برم
۱۶دخترش گفتا که چندینی مگوی
وصل من در پرده چندینی مجوی
۱۷گرچه شیرینی و نیکوئیم هست
دُر فشانی در سخن گوئیم هست
۱۸گر به بینی خواهرم را یک زمان
تیر مژگانش کند پشتت کمان
۱۹آنچه آن را صوفیان گویند آن
از جمال خواهرم جویند آن
۲۰گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب
ورنه مردی هرزه گوئی نان طلب
۲۱بنگر اکنون گر نداری باورم
کز پسم میآید اینک خواهرم
۲۲گر ببینی روی آن زیبا نگار
ننگری در روی چون من صد هزار
۲۳بنگرست آخر ز پس آن سست عهد
تا فرو افکند دختر پیش مهد
۲۴گفت اگر عاشق بدی یک ذره او
کی شدی هرگز به غیری غره او
۲۵صوفی پخته نبود او خام بود
مرد دم بود او و مرغ دام بود
۲۶خوش بود در عشق من گشتن تباه
پس به روی دیگری کردن نگاه
۲۷این چنین کس را ادب کردن نکوست
سر فرو افکندن از گردن نکوست
۲۸ظن چنان بردم که بس چست آمد او
امتحانش کردم و سست آمد او
۲۹خادمی را خواند و گفتا تن بزن
زود صوفی را ببر گردن بزن
۳۰تا کسی در عشق چون من دلنواز
ننگرد هرگز بسوی هیچ باز
۳۱قصهٔ ابلیس و این قصه یکیست
می ندانم تا کرا اینجا شکیست
۳۲گرچه مردودست هم نومید نیست
لعنت او را گوئیا جاوید نیست
۳۳گرچه این دم هست نومیدیش کار
در امیدی میگذارد روزگار
۳۴