بامدادی رفت ابلیس لعین
تا به درگاه نبی العالمین
۱هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست
برنیامد کوژ رو را کار راست
۲گفت پیغامبر که او را بار نیست
گو برو کو را بر من کار نیست
۳کی بود ابلیس ملعون مرد من
یا تواند دید هرگز گرد من
۴عاقبت جبریل میآمد دوان
گفت ره ده آن لعین را یک زمان
۵تا غم مهجوری خود گویدت
حال درد دوری خود گویدت
۶راه دادش سید و صدر انام
چون درآمد کرد سید را سلام
۷گفت میدانم که نوشت باد نوش
این که تو رفتی سوی معراج دوش
۸سیدش گفتا که رفتم ای لعین
گفت دیدی عرش رب العالمین
۹گفت دیدم عرش و کرسی و فلک
جملهٔ اسرار و آیات ملک
۱۰گفت دیدی عرش را از دست راست
گفت دیدم عالم نور و نواست
۱۱گفت دیدی بر چپ عرش اله
وادی منکر بیابانی سیاه
۱۲گفت دیدم دور بود از راه من
گفت بود آن دشت مجلس گاه من
۱۳گفت دیدی آن علم را سرنگون
آن علم آن منست ای رهنمون
۱۴گفت دیدی منبر بشکسته را
حق نهاده بود این دل خسته را
۱۵منبرم آن بود مجلس گفتمی
خویش را زر خلق را مس گفتمی
۱۶از ملایک هفتصد ره صد هزار
زیر آن منبر گرفتندی قرار
۱۷من روایت از خدا میکردمی
یک بیک را آشنا میکردمی
۱۸من چه دانستم که بیگانه منم
عاقل ایشانند و دیوانه منم
۱۹ظن چنان بردم که هستم دولتی
بیخبر بودم ز طوق لعنتی
۲۰لعنتی را پنج حرف آمد شمار
لام و عین ونون و تا و یا کنار
۲۱دوش سلطانی که معراجت نهاد
از لعمرک بر سرت تاجت نهاد
۲۲پنج حرف آمد لعمرک ای عزیز
لام و عین و میم و راو کاف نیز
۲۳پنج آن تست و پنج آن منست
راحت آن تست و رنج آن منست
۲۴طوق من پنجست و تاج تست پنج
آن من خاکست و آن تست گنج
۲۵گرچه هستی هم رسول و هم امین
طوق من میبین و ایمن کم نشین
۲۶زانکه من هرچند هستم هیچ چیز
تاج تو بینم نیم نومید نیز
۲۷من نیم نومید تو ایمن مباش
بی نیازی مینگر ساکن مباش
۲۸منصبی کآغاز کار ابلیس داشت
قدر آن نشناخت ازآن سر میفراشت
۲۹چون ازان منصب بخاک افتاد خوار
قدر دان شد لیک داد از دست کار
۳۰دیدهٔ خورشید بین خیره بود
آب چون بر در رود تیره بود
۳۱