سالک دلدادهٔ بیدل دلیر
پیش جن آمد ز جان خویش سیر
۱گفت ای پوشیده از غیرت جمال
خیمهٔ خاص تو از خدر خیال
۲تو چو جان از انس پنهان آمدی
نه غلط کردم تو خود جان آمدی
۳مصطفی را لیلةالجن دیدهٔ
قصهٔ ثقلین ازو پرسیدهٔ
۴انس جان انس و جان دانستهٔ
در نهان سرجهان دانستهٔ
۵از لطافت نامدی در غور جسم
جان رود در جسم و جان داری تو اسم
۶پیش از آدم بعالم بودهٔ
تا بعهد مصطفی هم بودهٔ
۷سورتی و سورتی قرآن تراست
هر زفانی در دهن گردان تراست
۸هر زفانی مختلف کان در جهانست
هم بدانی هم بدان حکمت روانست
۹گر هنر بخشند وگر عیبت دهند
بازگوئی آنچه از غیبت دهند
۱۰قبهٔ ملک سلیمان دیدهٔ
حل وعقد درد ودرمان دیدهٔ
۱۱حصهٔ ثقلین تکلیف آمدست
گاه دوزخ گاه تشریف آمدست
۱۲در دو عالم کار ایشان را فتاد
کانچه افتاد انس را جان رافتاد
۱۳آدمی را چون توانی اوفکند
هم توانی نیز ازو برداشت بند
۱۴بستهٔ بند خودم بندم گشای
سوی سر حق دری چندم گشای
۱۵پیش تو بر بوی آن زین آمدم
راستی خواهی بجان زین آمدم
۱۶جن چو بشنود این سخن جانش نماند
یک پری گوئی مسلمانش نماند
۱۷گفت آخر من پری جفت آمده
ره بمردم جسته در گفت آمده
۱۸گر سخن گویم زفان او بود
هرچه گویم حال جان او بود
۱۹گرچه عمری و جهانی دیده ام
قوت و قوت ز استخوانی دیده ام
۲۰هر زمان در خط و در خوابم کنند
وز فسون درشیشهٔ آبم کنند
۲۱آتش من چون بود آب شما
من نیارم لحظهٔ تاب شما
۲۲لاجرم بی صبر و بی آرام من
زود سر بر خط نهم ناکام من
۲۳گه بود کز نور شرع و نور غیب
گاه گویم از هنر گاهی ز عیب
۲۴لیکن این رازی که میجوئی تو باز
هرگز از غیبم نبود این شیوه راز
۲۵روزگار خویش و من چندی بری
درگذر چون نیست این کار پری
۲۶سالک آمد پیش پیر کار ساز
آنچه پیش آمد ز جنّش گفت باز
۲۷پیر گفتش تا که گشتم رهنمون
فعل مس الجن میبینم جنون
۲۸هرکرا بوی جنون آمد پدید
همچو گوئی سرنگون آمد پدید
۲۹هرکه او شوریده چون دریا بود
هرچه گوید از سر سودا بود
۳۰چون بگستاخی رود ز ایشان سخن
مرد چون دیوانه باشد رد مکن
۳۱