بیدلی بودست جانی بیقرار
سربرآوردی و گفتی زار زار
۱کای خدا گر مینداند هیچکس
آنچه با من کردهٔ در هر نفس
۲باری این دانم که تو دانی همه
پس بکن چیزی که بتوانی همه
۳این چه با من میکنی در هر دمی
می برآید از دلت آخر همی
۴عزم جان داری ز من بربوده دل
اینچه کردی هرگزت نکنم بحل
۵