آن جوانی بود الحق بی خبر
رفت پیش شیخ حلوائی مگر
۱گفت من عمری بخون گردیده ام
بی سر و بن سرنگون گردیده ام
۲هم ریاضتها کشیدم بیشمار
هم شب و هم روز بودم بیقرار
۳نه بدیدم هیچ در عمری دراز
نه رسیدم من بهیچی مانده باز
۴شیخ گفتش تو غلط کردی مگر
کانچه جستی یافتی جان پدر
۵تو بهر کاری که رؤیت داشتی
یافتی چون کار آن پنداشتی
۶آنچه تو جوئی درین ره آن دهند
کفر ورزی کی ترا ایمان دهند
۷خواجه بس کورست و ناقد بس بصیر
هرچه خواهی برد خواهد گفت گیر
۸گر نخواهی برد چشمی زین جهان
کور میری کور خیزی جاودان
۹هر زمان زخمی زنی برجان خود
درد میدانی مگر درمان خود
۱۰یک نفس گوئی غم جان نیستت
هر نفس جز ماتم نان نیستت
۱۱آنچه آدم را ز گندم اوفتاد
عقل را از نفس مردم اوفتاد
۱۲یاد کرد نفس را در هر نفس
گوئیا نام مهین نانست و بس
۱۳