گفت بوسعد آن امام ارنبی
مجلسی میگفت از قول نبی
۱ره زده از در درآمد قافله
ترک کرده حج دلی پر مشغله
۲آمدند آن جمع بهر زاد راه
بر در مجلس که ما را زاد خواه
۳زانکه ما را ره زدند و کاروان
در ره حج بازگشتیم از میان
۴خواجه گفتا چون توان رفتن بشهر
عزم کرده حج اسلام اینت قهر
۵بازگشتن از ره حج راه نیست
هرکه زین ره بازگشت آگاه نیست
۶گفت چندی مال بودست از قیاس
کز شما بردند مشتی ناسپاس
۷گفت هرچ از ما ببردند از شمار
میبراید چون دو باره ده هزار
۸خواجه گفتا کیست از اصحاب جمع
کو برافروزد دل خلقی چو شمع
۹این چه زیشان برده اند آسان دهد
هیچ تاوان نیست اگر تاوان دهد
۱۰عورتی از گوشهٔ آواز داد
کاین چنین تاوان توانم باز داد
۱۱جمع الحق در تعجب آمدند
در دعا گوئیش از حب آمدند
۱۲رفت و درجی پیش او زود آورید
هر زر و زرینه کش بود آورید
۱۳خواجه آن بنهاد سه روز و سه شب
گفت اگر گردد پشیمان چه عجب
۱۴نیست این زر بیست دینار از شمار
بیست دینارست هر یک زو هزار
۱۵عورتی گر زین پشیمانی خورد
کی توان گفتن ز نادانی خورد
۱۶پیش آمد بعد سه روز آن زنش
پس نهاد آنجا دو دست ابرنجنش
۱۷خواجه را گفت ای بحق پشت و پناه
آن زر آخر ازچه میداری نگاه
۱۸خواجه گفت این من ندیدم از کسی
از پشیمانیت ترسیدم بسی
۱۹گفت مندیش این معاذاللّه مگوی
این بدیشان ده دگر زین ره مگوی
۲۰بر سر آن نه دو دست ابرنجنم
تا شود آزاد کلی گردنم
۲۱گفت دست ابرنجنم ای نامدار
بوده است از مادر خود یادگار
۲۲زان همه زرینه آنیک بیش بود
لاجرم روز و شبم با خویش بود
۲۳خویشتن رادوش میدیدم بخواب
در بهشت عدن همچون آفتاب
۲۴این همه زرینه در گرد تنم
میندیدم این دو دست ابرنجنم
۲۵گفتم آخر یادگار مادرم
مینبینم می نباید دیگرم
۲۶حور جنت گفت ازان دیگر مگوی
این فرستادی و بس دیگر مجوی
۲۷آنچه تو اینجا فرستادی بناز
لاجرم آن پیشت آوردیم باز
۲۸فی المثل گر صد جهانست آن تو
آنچه بفرستی تو آنست آن تو
۲۹گر درین ره بنده گر آزادهٔ
تو نبینی آنچه نفرستادهٔ
۳۰