کرد حاتم را سؤال آن مرد خام
کز کجا آری تو هر روزی طعام
۱گفت حاتم تا که جان دارم بجای
هست قوت من ز انبان خدای
۲مرد گفتش تو بسالوس و برنگ
میکنی مال مسلمانان بچنگ
۳روز و شب مال مسلمانان بری
چون بخوردی عاقبت را ننگری
۴حاتمش گفتا که ای مرد عزیز
خورده ام زان تو هرگز هیچ چیز
۵گفت نه گفتا مسلمان پس نهٔ
تن بزن چون این سخن را کس نهٔ
۶سایلش گفتا که حجت می میار
گفت حجت خواهد از ما کردگار
۷گفت میخواهی که چون کارت خطاست
کاین خطاها را سخن بنهی تو راست
۸گفت از هفت آسمان آمد سخن
از خدا هم با میان آمد سخن
۹مادرت چون شوهری کرد اختیار
شدحلال از یک سخن آغاز کار
۱۰سایلش گفتا تو کرده خوش نشست
زآسمان ناید ترا روزی بدست
۱۱گفت روزی همه خلق جهان
همچو روزی من آید زآسمان
۱۲کانکه او دارندهٔ جان و جهانست
گفت روزی همه در آسمانست
۱۳گفت دایم پای در دامن ترا
روزئی میناید از روزن ترا
۱۴گفت بودم درشکم نه ماه من
بردم از روزن بروزی راه من
۱۵سائلش گفتا بخسب اکنون ستان
تا درآید روزی تو در دهان
۱۶گفت من قرب دو سال ای کوربین
بوده ام در گاهواره همچنین
۱۷من ستان خفته در آن مهد بزر
در دهانم شیر میریخت از زبر
۱۸سایلش گفتا که باید کشت زود
هیچکس ناکشته هرگز چون درود
۱۹حاتمش گفتا که ای سرگشته من
موی سر میبدروم ناکشته من
۲۰گفت ناپخته بخور تا بنگرم
گفت ناپخته چو مرغان هم خورم
۲۱گفت زیر آب شو روزی طلب
گفت چون ماهی شوم نبود عجب
۲۲مرد عاجز گشت ازو حیران بماند
زان سخن انگشت در دندان بماند
۲۳عاقبت بر دست حاتم بازگشت
توبه کرد و همدم و همراز گشت
۲۴لطف و رزق حق درین منزل طلب
حل این مشکل درون دل طلب
۲۵چون همه زآنجایگه بینی مدام
کار تو زآنجایگه گردد تمام
۲۶