سالک همچون موکل بر سری
پیش میکائیل شد چون مضطری
۱گفت ای فرمانده هر مخزنی
بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی
۲ای مفاتیح جهان در دست تو
حامل عرشی و کرسی پست تو
۳ابر و باران قطرهٔ عمان تست
رزق و روزی ریزه از خوان تست
۴هر شبی ازتودل افروزی رسد
باز هر روزی ز نو روزی رسد
۵گر ترا نبود بروزی هیچ برگ
کی نشیند شبنمی بر هیچ برگ
۶ور عنان باد پیچی یک دمی
کی نسیم خوش جهد در عالمی
۷تا ابد سرسبزی خلقان ز تست
رعد و برق و برف و هم باران ز تست
۸طفل بستان را چو از پستان میغ
تازه گردانی ز شیری بیدریغ
۹بر رخ بستانش از بهر فرح
برکشی آن طفل را قوس قزح
۱۰تا چو با این قوس بتواند نشست
قاب قوسینش مگر آید بدست
۱۱طفل عشقم تربیت کن هم مرا
تا برون آری ازین ماتم مرا
۱۲چون شنود القصه میکائیل راز
گفت ای بیچاره بر راهی دراز
۱۳من که میکائیلم اینجا برچه ام
شوق حق را عشق دین را خود که ام
۱۴گه بباران بازمانده گه ببرق
روز و شب مشغول کار غرب و شرق
۱۵رعد بانگیست از دل پر درد من
باد یک شمه ز باد سرد من
۱۶برف و باران اشک بسیار منست
برق از جان شرر بار منست
۱۷گه ز آهم میغ پرده میشود
گه زنومیدی فسرده میشود
۱۸سوز و جوش و اشک بسیارم نگر
سر برار آخر سر و کارم نگر
۱۹من چو خود سرگشتهٔ کار خودم
روز و شب در درد و تیمار خودم
۲۰تو برو کاین در ز من نگشایدت
جز درون خویشتن نگشایدت
۲۱سالک آمد پیش پیرو راز گفت
حال خود با پیر یک یک بازگفت
۲۲پیر گفتش آنکه میکائیل اوست
لطف را و رزق را دادن نکوست
۲۳هر دو عالم را مدد زو میرسد
رزق دادن تا ابد زو میرسد
۲۴رزق را از پادشاه دادگر
جان میکائیل میبینم ممر
۲۵هر که رزاقی ندید از پیشگاه
هست او در شرک نیست او مرد راه
۲۶