در رهی میرفت محمود از پگاه
در میان راه خلقی دید شاه
۱آن یکی را زار میآویختند
سرنگون از دار میآویختند
۲چون نظر افتاد بر وی شاه را
خواست او مر عزم کردن راه را
۳مرد حالی بانگ زد از زیر دار
گفت میبینند خلقم ده هزار
۴هم تو میبینی مرا ای دادگر
نیست فرقی زین نظر تا آن نظر
۵چون نظر از پادشاه آید پدید
نیست ممکن گر گناه آید پدید
۶آن سخن محمود را دلشاد کرد
لاجرم دادش دیت و آزاد کرد
۷چون کشنده گشت فارغ از گناه
دست محکم کرد در فتراک شاه
۸شاه گفتش چون برستی از خطر
پای در ره نه چه میخواهی دگر
۹گفت من زینجا کجادانم شدن
یک زمان دور از تو نتوانم شدن
۱۰گفت ای احمق ترا با من چکار
گفت من خود با تودارم کار وبار
۱۱زانکه من آزاد کرد خسروم
از کرم تو دادهٔ جانی نوم
۱۲از خودم گر دور گردانی بزور
زنده انگارم که در کردی بگور
۱۳ورنه گرمی دی بگو بخشیدهٔ خون
تادر آویزند از دارم نگون
۱۴هرکه شد آزاد کرد خاص تو
بد نبیند نیز از اخلاص تو
۱۵من کنون آزاد کرد این درم
تا که جان دارم از این درنگذرم
۱۶