لشکر محمود نیرو یافتند
در ظفر یک طفل هندو یافتند
۱طرفه شکلی داشت آن طفل سیاه
از ملاحت فتنهٔ او شد سپاه
۲آخرش بردند پیش شهریار
عاشق او گشت شاه نامدار
۳همچو آتش گرم شد در کار او
یک نفس نشکیفت از دیدار او
۴هر زمان شاخ نو از بختش نشاند
لاجرم با خویش بر تختش نشاند
۵درّ و جوهر ریخت در پیشش بسی
وعدهٔ خوش داد از خویشش بسی
۶طفل هندو در میان عز و ناز
کرد چون ابر بهاری گریه ساز
۷شاه گفتش از چه میگریی برم
گفت ازآن گریم که گه گه مادرم
۸کردی از محمودم از صد گونه بیم
گفت بدهد او سزای تو مقیم
۹زآن همی گریم که چندین گاه من
بودم از محمود بی آگاه من
۱۰مادرم کو تا براندازد نظر
پیش شه بیند مرا بر تخت زر
۱۱ای دریغا بیخبر بودم بسی
زنده بی محمود چون ماند کسی
۱۲