شد جوانی پیش پیری نامدار
دید او را کرده در کنجی قرار
۱بود تنها هیچکس با او نبود
یک نفس یک همنفس با او نبود
۲گفت تنها مینگردی تنگدل
پیر گفتش ای جوان سنگدل
۳با خدای خویش دایم در حضور
چون توان شد تنگدل از پیش دور
۴هرکه او با همدم خود همبرست
یک دم از ملک دو کونش خوشترست
۵