سالک آمد پیش موسی ناصبور
موسم موسی بدید از کوه طور
۱گفت ای نور دو عالم ذات تو
نه فلک ده یک زنه آیات تو
۲ای بشب گنج الهی یافته
از شبانی پادشاهی یافته
۳در شبانی گر رمه کردی بدست
بلکه در یک شب همه کردی بدست
۴تو چه دانستی که با چندین رمه
آن همه حاصل کنی با این همه
۵از گلیمی آمدی بیرون کلیم
در شبانی پادشا گشتی مقیم
۶در همه آفاق روزان و شبان
این چنین روزی نیابد یک شبان
۷روزیت چون در شبانی شد قوی
در شبانی ختم کردی شبروی
۸چون شنود انی انا اللّه گوش تو
هفت دریا خاست از یک جوش تو
۹آتش حضرت ز راهت در ربود
کهربای حق چو کاهت در ربود
۱۰بود تا آتش ز تو صد ساله راه
تو بیک جذبه شدی آنجایگاه
۱۱کرد آن آتش جهان بر تو فراخ
ای همه سر سبزی آن سبز شاخ
۱۲چون شدی بیخود ز کاس اصطناع
کرد جان تو کلام حق سماع
۱۳از حجب چون آن کلام آمد بدر
گشت یک یک ذره داودی دگر
۱۴صد جهان پرعقل بایستی و هوش
تا شدی آنجایگه جاوید گوش
۱۵این چنین دولت که جاویدان تراست
خاص سلطانی و خود سلطان تراست
۱۶گر کنی یک ذره دولت قسم من
در دو عالم با سر آید اسم من
۱۷موسی عمرانش گفت ای سوخته
تانگردی آتشی افروخته
۱۸جان نسوزی تن نفرسائی تمام
ره نیابی سوی جانان والسلام
۱۹اول از هستی خود بیزار شو
پس بعشق نیستی در کار شو
۲۰گر شوی در نیستی صاحب نظر
در جهان فقر گردی دیده ور
۲۱فقر کلی نقد خاص مصطفاست
بی قبول او نیاید کار راست
۲۲چون بدیدم فقر و صاحب همتیش
خواستم از حق تعالی امتیش
۲۳چون تو هستی امت او شاد باش
بندگی او کن و آزاد باش
۲۴راه او گیر و هوای او طلب
در رضای حق رضای او طلب
۲۵مرده دل مردی تو و راهیست دور
زنده کن جان از دم صاحب زبور
۲۶سالک آمد پیش پیر پاک ذات
شرح دادش آنچه بود از مشکلات
۲۷پیر گفتش جان موسی کلیم
عالم عشق است و دریای عظیم
۲۸در جهان عشق او دارد سبق
عشق را او میسزد الحق بحق
۲۹عشق دولت خانهٔ هر دو جهانست
هرکه عاشق نیست داوش در میانست
۳۰روی میباید بخون خویش شست
تا بود در عشق مرغ جانت چست
۳۱عاشقی در عشق اگر نیکو بود
خویشتن کشتن طریق او بود
۳۲هر کرا با عشق دمسازی فتاد
کمترین چیزیش جانبازی فتاد
۳۳