آن زنی اندر زنا افتاده بود
وز ندامت تن بخون در داده بود
۱از پشیمانی که بود آن مستمند
خویشتن میکشت و درخون میفکند
۲عاقبت شد سوی پیغامبر همی
شرمناک از قصهٔ خود زد دمی
۳سر بگردانید پیغامبر ز راه
در برابر رفت و گفت آنجایگاه
۴از دگر سو سر بگردانید باز
از دگر سو آمدش این زن فراز
۵قصهٔ برگفت و بس بگریست زار
وز نبی درخواست خود را سنگسار
۶مصطفی گفتش که ای شوریده جان
نیست وقت سنگسارت این زمان
۷تا بشوئی سر بپردازی شکم
زانکه فرزندی تواند بود هم
۸رفت آن زن همچنان میسوخت زار
تا شد آبستن بحکم کردگار
۹آن بلا و رنج یک چندی کشید
تا که از وی گشت فرزندی پدید
۱۰پیش سید برد طفل خویش را
گفت برهان این زن درویش را
۱۱مصطفی گفتش برو با صبر ساز
تاکنی این طفل را از شیر باز
۱۲زانکه گر شیر دگر شکر بود
از همه شیر تو لایق تر بود
۱۳رفت آن زن با بلا دمساز شد
تاکه آن کودک ز شیرش باز شد
۱۴باز برد آن طفل را آنجایگاه
گفت برگیرید این زن را زراه
۱۵چند سوزم بیش ازین تابم نماند
زآتش دل بر جگر آبم نماند
۱۶مصطفی گفتش که وقت کار نیست
طفل را در جمع پذرفتار نیست
۱۷نیست کس تا هفت سال اینجایگاه
کو ز آب و آتشش دارد نگاه
۱۸هم تو اولیتر چو او بی کس بود
هفت سالش چون بداری بس بود
۱۹بود شخصی در پی آن کار شد
طفل را برداشت و پذرفتار شد
۲۰مصطفی را سخت ناخوش آمد آن
زانکه کاری بس مشوش آمد آن
۲۱چون کسی شد طفل را پروردگار
شد بشرع آن لحظه بروی سنگسار
۲۲مصطفی فرمود تا مردم بسی
برگرفت از راه سنگی هر کسی
۲۳عاقبت کردند زن را سنگسار
تا گرفت آن تایب صادق قرار
۲۴از پس تابوت زن آن رهنمای
گام میزد برسر انگشت پای
۲۵گفت غوغای ملک بگرفت راه
گام می نتوان نهاد اینجایگاه
۲۶کس نکرد این توبه اندر روزگار
بود آن زن در حقیقت مردکار
۲۷عاقبت چون کرد پیغامبر نماز
دفن کرد آن کشته راو گشت باز
۲۸مرتضی دید آن شب آن زن را بخواب
گفت هان چون کرد حق با تو خطاب
۲۹گفت حق گفتا ندانستی مگر
کانبیا را زان فرستادم بدر
۳۰تا شریعت را اساس ایشان نهند
آنچه چندان گفتم آن چندان نهند
۳۱چون محمد بود امین روزگار
ترک نتوانست کردن سنگسار
۳۲ای ز بی انصافی خود خورده سنگ
با خدای خویشتن بودی بجنگ
۳۳سوی او ده بار رفتی وانگهی
سوی ما گفتی ندانستی رهی
۳۴گر نهان یکبار با ما گشتئی
از گناه خود مبرا گشتئی
۳۵جبرئیل آنگاه بفرستادمی
تا ابد منشور عفوت دادمی
۳۶