کافری پیش خلیل آمد فراز
گفت نانی ده بدین صاحب نیاز
۱گفت اگر مؤمن شوی وآئی براه
هرچه دل میخواهدت از من بخواه
۲این سخن کافر چو بشنود از خلیل
درگذشت اوحالی آمد جبرئیل
۳گفت حق میگوید این کافر مدام
از کجا میخورد تا اکنون طعام
۴او که چندین گاه نان مییافتست
ازخداوند جهان مییافتست
۵این زمان کو از درت نان خواه شد
تن زدی تا گرسنه در راه شد
۶چون توئی دایم خلیل کردگار
باخلیل خویش شو در جود یار
۷چون تو فارغ از بخیلی آمدی
جود کن چون در خلیلی آمدی
۸یا رب این انعام و بخشایش نگر
عین آرایش برآلایش نگر
۹با چنین فضلی ترا در پیشگاه
کی توان ترسید از بیم گناه
۱۰زآنکه آن دریا چو در جوش آیدت
نیک و بد جمله فراموش آیدت
۱۱