کرد مجنونی بگورستان نشست
مردهٔ را سر در آورده بدست
۱موی از آن سر پاک برمیکند زود
در میان خاک می افکند زود
۲سایلی گفتش چه میجوئی ازین
گفت ای غافل چرا گوئی چنین
۳می نگنجیدست این سر در جهان
لیک موئی در نگنجد این زمان
۴همچو گوئی کرده ای گم پا و سر
این چه سرگردانی است ای بیخبر
۵بر کنار آی از همه کار جهان
پیش از آن کت در ربایند از میان
۶هیچ را چون پایداری روی نیست
دشمنی و دوستداری روی نیست
۷گوئیا آس فلک سود و نسود
هرچه هست ای جان من بود و نبود
۸روی را چون نیست روی اینجا بُدن
فرق نبود زشت یا زیبا بُدن
۹موی را چون نیست در بودن امید
پس کنون خواهی سیه خواهی سپید
۱۰گر کسی آمد به بالا بازگشت
قطرهٔ دان کو به دریا بازگشت
۱۱غم مخور گر خنده زد برقی و مرد
شبنمی افتاد در غرق و بمرد
۱۲کار و بار عالم حس هیچ نیست
تا توان کوشید زر، مس هیچ نیست
۱۳زندگی عالم حس عالمی
هست در جنب حقیقت یک دمی
۱۴هرچه آن یک لحظه باشد خوب و زشت
من نخواهم گر همه باشد بهشت
۱۵