آن یکی دیوانه حیران میشتافت
کلهٔ در راه گورستان بیافت
۱کرد پرخاک و نهفتش بر زمین
آن یکی گفتش چرا کردی چنین
۲گفت مجنونش که ای از کار دور
بوده است این کله پر باد غرور
۳میکنم پرخاک این سر تا مگر
چون در آمد خاک باد آید به در
۴گرچه سر بر آسمان داری کنون
در زمین چون آسمان گردی نگون
۵کار و بار تو در این عالم بود
چون تو رفتی آن همه ماتم بود
۶نیست آنجا جز فنا را هیچ روی
زآنکه آنجا در نگنجد هیچ موی
۷