دید شیخی پاک دینی را بخواب
چون سلامش گفت نشنود او جواب
۱گفت آخر ای بزرگ نیک نام
از چه میندهی جوابم را سلام
۲چون تو میدانی که فرض است این جواب
پس جوابم باز ده سر بر متاب
۳گفت میدانم که فرض است ای امام
لیک بر ما بسته شد این در تمام
۴چون جواب تو توانم داد باز
چون در طاعت فراز آمد فراز
۵هیچ طاعت نه رکوع و نه سجود
تا ابد از ما نیاید در وجود
۶گر چو تو در دار دنیا بودمی
یک دم از طاعت کجا آسودمی
۷پیش ازین بودیم مشتی بیخبر
قدر اکنون می بدانیم این قدر
۸ای دریغا راه طاعت بسته شد
دم گسسته گشت و غم پیوسته شد
۹نه بسوی طاعتم راهی بماند
نه دلم را زهرهٔ آهی بماند
۱۰ای دریغا فوت شد عمر دراز
غصه ماند و قصه نتوان گفت باز
۱۱هر نفس صد کوه رادرنده بود
لیک از مادر بوش افکنده بود
۱۲ای دریغا می ندانستیم ما
کار کردن میتوانستیم ما
۱۳لاجرم امروز حیران مانده ایم
در پشیمانی به زندان مانده ایم
۱۴مرغ قدر بال و پر اندک قدر
آن زمان داند که سوزد بال و پر
۱۵تو ز کوری ره نمیدانی ز چاه
خیز از حق دیدهٔ بیننده خواه
۱۶کار تو یارب که چون زیبا کنند
گر به کوری خودت بینا کنند
۱۷کوپله بحری تو پر باد آمده
وانگهت بر باد بنیاد آمده
۱۸ماندهٔ پر باد این دم بیخبر
باش تا بادت برون آید ز سر
۱۹