آن غریبی را وزارت داد شاه
یافت عمری در وزارت آب و جاه
۱عاقبت چون پیری آمد کارگر
خواست آن دستور دستوری مگر
۲گفت خواهم کرد عزلت اختیار
زانکه میترسم ز مرگ ای شهریار
۳منع نکند پادشاه سرفراز
تا روم زینجا بجای خویش باز
۴میگذارم روز و شب در طاعتی
پس دعا میگویمت هر ساعتی
۵شاه گفتش تو که اول آمدی
در تهی دستی معطل آمدی
۶هرچه داری جمله کن تسلیم شاه
همچو اول روز رو زینجایگاه
۷چون تو اینجاآمدی دستی تهی
میروی با این همه گنج آنگهی
۸مرد گفتا گر وزارت ساختم
نقد عمرم در ره تو باختم
۹نقد من با من ده آن خویش گیر
ورنه تن زن ترک آن خویش گیر
۱۰کس چه داند تا چه نقدی بس عزیز
باختم من در ره ملک تو نیز
۱۱چون همه سرمایه تو عمر بود
پس چرا بر باد دادی عمر زود
۱۲چون چنین سرمایه از دستت برفت
هرچه آن بودست یا هستت برفت
۱۳تو چه دانی قدر عمر ای هیچکس
مردگان دانند قدر عمر بس
۱۴باز پرس از اهل گورستان تو نیز
تا چه میگویند از عمر عزیز
۱۵