بود کشتی گیر برنائی چو ماه
سرکشان را سرنگون کردی براه
۱عاقبت از گردش لیل و نهار
شد ز یک مویش سپیدی آشکار
۲موی را بر کند و بر دستش نهاد
پس سرشک از چشم خون افشان گشاد
۳گفت در کشتی چو سرافراختم
سرکشان را سرنگون انداختم
۴ای عجب این موی سرافراختست
سرنگونم بر زمین انداختست
۵با همه مردان بکوشم وقت کار
نیستم در پیش موئی پایدار
۶ساختستم با بتر در صبح و شام
وز بتر بهتر همی جویم مدام
۷با بتر تا چند خواهی ساخت تو
در بتر بهتر چه خواهی باخت تو
۸بهترین چیزی که عمرست آن دراز
در بتر چیزی که دنیاست آن مباز
۹ای بیک جو بهر دنیا جان فروش
بوده یوسف را چنین ارزان فروش
۱۰چون تو یوسف را بجان نخریدهٔ
لاجرم او را بجان نگزیدهٔ
۱۱یوسف جان را کسی سلطان کند
کو خریداری او از جان کند
۱۲یوسف جانت عزیزست ای پسر
بهترت از وی چه چیزست ای پسر
۱۳قدر یوسف کور نتواند شناخت
جز دلی پر شور نتواند شناخت
۱۴