رفت آن غافل سوی مسجد فراز
تا کسی دم زد بپرداخت از نماز
۱نه سجودی کرد لایق نه رکوع
خواست کز مسجد کند عزم رجوع
۲بود در مسجد یکی مجنون مست
بادلی پر شور و با سنگی بدست
۳مرد را گفتا که هین ای حیله جوی
این نماز اینجا کرا کردی بگوی
۴گفت آن کاهل نمازش کاین نماز
کردم از بهر خدای بی نیاز
۵مرد مجنون گفت از آن گویم همی
وین نشان از تو از آن جویم همی
۶کاین نماز از بهر حق گر کرده ای
بس که این سنگم تو بر سر خورده ای
۷مرد گفتا روز بس بیگاه بود
زان نماز من چنین کوتاه بود
۸نیستت یک ذره آگاهی ز خویش
دشمن خویشی چه میجوئی ز خویش
۹خلق کشتن بر اجل نتوان نهاد
این عمل جز بر امل نتوان نهاد
۱۰چون امل بسیار و چون عمر اندکست
گر بسی اندک شود کم چه شکست
۱۱هفتهٔ ماندست و باقی رفته عمر
تو چه خواهی کرد این یک هفته عمر
۱۲در چنین عمری که بیش از برق نیست
گر بخندی گر بگریی فرق نیست
۱۳عمر چون بگذشت اگر شیر آمدی
از سر یک موی در زیر آمدی
۱۴