سالک آتش دل شوریده حال
شد ز خیل حس برون پیش خیال
۱گفت ای در اصل یک ذات آمده
پنج محسوست مقامات آمده
۲تو یکی و جملهٔ پاک و نجس
میکنی ادراک همچون پنج حس
۳شم و ذوق و لمس با سمع و بصر
کرده یک لوح ترا ذات الصور
۴آنچه حاجت بود پنج آلت برونش
تو بیک آلت گرفتی در درونش
۵پارهٔ چون دور بودی از عدد
پنج مدرک نقدت آمد از احد
۶چون زمانی و مکانی آمدی
پنج ره در خرده دانی آمدی
۷گرچه بودت پنج محسوس آشکار
مدرکت هر پنج شد در پنج یار
۸چون نیارستی بیک ره پنج دید
از زمان ذات تو چندین رنج دید
۹وی عجب از پنج ادراک قوی
صورتی ماند از زمانه معنوی
۱۰چون بوحدت آمدی نزدیک تر
بود راه تو ز حس باریک تر
۱۱پس به وحدت از عدد درکش مرا
ره به من بنمای و کن دلخوش مرا
۱۲تا برون آیم ز چندین تفرقه
خرقه بر آتش نهم از مخرقه
۱۳سر به وادی محبت آورم
ره درین غربت به قربت آورم
۱۴زین سخن همچون خیالی شد خیال
حال بر وی گشت حالی زین محال
۱۵گفت من زین نقد بس دور آمدم
زینچه میجوئی تو مهجور آمدم
۱۶چون به من در خواب می آید خطاب
کی توانم دید بیداری به خواب
۱۷هیچ صورت هیچ معنی هیچ کار
نیست جز در پرده بر من آشکار
۱۸آنکه در پرده بود فریاد خواه
دیگری را چون دهد در پرده راه
۱۹هیچ نگشاید ز من در هیچ حال
من خیالم چند پیمائی خیال
۲۰گر طلبکاری ازینجا نقل کن
پای نه بر حس و ره بر عقل کن
۲۱سالک آمد پیش پیر مهربان
حال خود با او نهاد اندر میان
۲۲پیر گفتش هست دیوان خیال
از حس و از عقل پر خیل مثال
۲۳هرکجا صورت جمال آرد پدید
زو مثالی در خیال آرد پدید
۲۴قسم حس آمد فراق اما خیال
نقد دارد از همه عالم وصال
۲۵هرچه خواهد جمله در پیشش بود
وینچنین وصلی هم از خویشش بود
۲۶حس چنان در بعد افتادست طاق
کز وصال نقد بیند صد فراق
۲۷نانهاده یک قدم در وصل خویش
صد فراقش آید از هر سوی پیش
۲۸