در رهی میشد سلیمان با سپاه
دید جفتی صعوه را یک جایگاه
۱هر دو عشق یکدگر میباختند
هر دو با دل سوختن میساختند
۲گاه این یک ناز کرد و گاه آن
گاه این آغاز کرد و گاه آن
۳صعوهٔ عاشق زفان بگشاد و گفت
تو به نیکوئی مرا طاقی و جفت
۴هرچه فرمودی چنان کردم همه
کارهای تو بجان کردم همه
۵ور دگر فرمائیم فرمان کنم
هرچه تو حکمم کنی از جان کنم
۶گر توام گوئی فرو آرم بخود
قبهٔ ملک سلیمان از لگد
۷چون سلیمان رفت با ایوان خویش
گفت تا آن صعوه را خواندند پیش
۸صعوه چون آمد بدید آن کار و بار
شد ز لرزیدن چو برقی بیقرار
۹پس سلیمان گفت چندینی ملاف
صعوهٔ را لاف مه از کوه قاف
۱۰تو که قادر نیستی یک حبه را
از لگد چون بشکنی این قبه را
۱۱از سلیمان صعوه چون بشنود راز
گفت ای در دین و دنیا سرفراز
۱۲نامهٔ ناموس عاشق را مدام
مهری از یطوی و لایحکی تمام
۱۳عاشقان از بس که غیرت داشتند
جان خود را غرق حیرت داشتند
۱۴از سر جان پاک بر میخاستند
هرچه شان بایست در میخواستند
۱۵