یک شبی میگفت یحیی ابن المعاد
گر مرا بخشند دوزخ در معاد
۱هیچ عاشق را نسوزم تا ابد
زانکه صد ره سوختست او از احد
۲هر که او یکبار نه صد بار سوخت
چون توان از بهر اوآتش فروخت
۳سایلی گفتش اگر کار اوفتد
عاشقی را جرم بسیار اوفتد
۴سوزیش یانه چو باشد جرم کار
گفت نه کان جرم نبود اختیار
۵کار عاشق اضطراری اوفتد
زان ز فرط دوستداری اوفتد
۶هیچ عاشق را ملامت روی نیست
سوختن او را قیامت روی نیست
۷نیست رنج زیرکان در هیچ حال
سخت تر از صبر کردن بر محال
۸لیک عاشق کز محالی دم زند
گرمی او عالمی بر هم زند
۹گرمحالی گوید او واجب بود
ور حجابی افتدش حاجب بود
۱۰