خواندمحمود را سر بی خویشئی
عاشقی را مانده در درویشئی
۱عاشق درویش بود و سوخته
سینهٔ همچون چراغ افروخته
۲گفت ای درویش با من راز گوی
نکتهٔ از عشق وعاشق بازگوی
۳زانکه میگویند مرد عاشقست
هرچه تو در عشق گوئی لایقست
۴بود ایاز ماهروی آنجایگاه
چست بر پای ایستاده پیش شاه
۵عاشق درویش گفت ای شهریار
تو نهٔ عاشق ترا با این چکار
۶نکتهٔ عشاق عاشق را سزاست
گر نپرسی چون نهٔ عاشق رواست
۷شاه گفت آخر چرا عاشق نیم
عاشقی را به ز تو لایق نیم
۸گفت اگر تو هیچ عاشق بودهٔ
شاد بنشسته نمی آسودهٔ
۹خوش بود عاشق نشسته دل بجای
بر سرش استاده معشوقش بپای
۱۰عشق را گر بودئی صاحب یقین
نیستی استاده معشوقت چنین
۱۱کار و بار سلطنت داری تو دوست
پس بسر باریت عشقی آرزوست
۱۲عشق در درویشی و خواری دهند
نه بکار و بار سر باری دهند
۱۳خسروی بس باشدت ای شهریار
عشق و درویشی برو با من گذار
۱۴عشق در معشوق فانی گشتن است
مردن او را زندگانی گشتن است
۱۵زندگانی گر ترا از مرگ نیست
عاشقی ورزیدنت پر برگ نیست
۱۶در مقام عشق اگر بالغ شوی
از عذاب جاودان فارغ شوی
۱۷