بامدادی شد بر سلطان ایاس
خوبیش بیحد و ملحش بی قیاس
۱صد شکن در گرد ماه افکنده بود
هر شکن صد پادشاه افکنده بود
۲شاه را پیوسته رو با روی او
حاجبی نزدیکتر ابروی او
۳شاه درچشم سیاهش خیره بود
ماه درجنب جمالش تیره بود
۴هر دو لعل او کلید مشکلات
این چو آب کوثر آن آب حیات
۵آفتاب روی او از نیکوی
شاه را الحق بچشم آمد قوی
۶گفت هان ای چشم من روشن ز تو
تو ز من نیکوتری یا من ز تو
۷گفت من نیکوترم ای شهریار
پادشاهش گفت رو آئینه آر
۸گفت آئینه کژ آید بیشتر
حکم کژ هرگز نباشد معتبر
۹گفت چون سازیم حکم این جمال
گفت از آئینهٔ دل پرس حال
۱۰حکم دل بینندگان را جان فزود
هرچه دل گوید برآن نتوان فزود
۱۱شاه گفتش کز دل خود کن سؤال
تامنم بیش از تو یا تو در جمال
۱۲چون برآمد ساعتی آنگه ایاس
گفت من نیکوترم ای حق شناس
۱۳شاه گفت ای حاجت هر بی قرار
این چه میگوید دلت حجت بیار
۱۴گفت چندانی که من در پیش شاه
میکنم در بند بند خود نگاه
۱۵من نبینم هیچ جز سلطان مدام
ذرهٔ از خود نمیبینم تمام
۱۶چون همه شاه مظفر آمدم
لاجرم بی شک نکوتر آمدم
۱۷در نکوئی کار تو دیگر بود
عاقبت محمود نیکوتر بود
۱۸گر شود عالم سراسر پر غلام
عاقبت محمود باید والسلام
۱۹