خلق از حجاج بسیاری گریست
زآنکه با او کس نمی یارست زیست
۱جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت
از شما من راز نتوانم نهفت
۲خویشتن را بنگرید ای مردمان
تا چه بد خلقید حق را این زمان
۳کو چو من خلقی برون آورده است
بر سر جمله مسلط کرده است
۴ظلم و عدل و زشت و خوب و کفر و دین
از جهان عقل میخیزد یقین
۵گر جهان عقل را بر هم نهی
ذرهٔعشقش کند دستی تهی
۶عشق را جان صرف کردی محو گیر
عقل را چون صرف خواندی نحو گیر
۷چون زعین عشق گردی دردناک
پاک گردی پاک از اوصاف پاک
۸چون نماند در ره عشقت صفات
ذات معشوقت دهد بی تو حیات
۹لاجرم تا یک نفس باشد ترا
هستی معشوق بس باشد ترا
۱۰