عاشقی را بود معشوقی چو ماه
مهر کرده ترک پیش او کلاه
۱مدتی در انتظارش بوده بود
جان به لب پرخون دل پالوده بود
۲داد آخر وعدهٔ وصلیش یار
گفت خواهد بودت امشب روز بار
۳مرد آمد تا در دلخواه خویش
اوفتادش مشکلی در راه پیش
۴گفت اگر این حلقه را بر در زنم
گویدم آن کیست من گویم منم
۵گویدم پس چون توئی با خویش ساز
عشق اگر بازی همه با خویش باز
۶ور بدو گویم نیم من این توی
گویدم پس تو برو گر میروی
۷در میان این دو مشکل چون کنم
خویش را بیخویش حاصل چون کنم
۸از شبانگه بر در آن دلفروز
هم درین اندیشه بود او تا به روز
۹این سخن گفتند پیش صادقی
گفت عاقل بود او نه عاشقی
۱۰زآنکه همچون عاقلان صد گونه حال
گشت بر وی در جواب و در سؤال
۱۱لیک اگر بودیش عشقی کارگر
درشکستی زود و در رفتی بدر
۱۲تا براندیشی تو کار از بد دلی
حاصلت گردد همه بی حاصلی
۱۳عاشقان را نیست با اندیشه کار
مصلحت اندیش باشد پیشه کار
۱۴عاشق جانسوز خواهد سوز عشق
روز محشر شب شود در روز عشق
۱۵عشق بر معشوق چشم افتادنست
بعد از آن از بیدلی جان دادنست
۱۶