سالک بیدل فغان برداشته
پیش دل شد دل ز جان برداشته
۱گفت ای حایل میان جسم و جان
عکس اسرار تو ذرات جهان
۲جملهٔ اسرار هست و نیست راست
تا ابد از ذات تو حاصل تراست
۳هست آن ذرات جمله معنوی
دایماً پاک از یکی و از دوی
۴وی عجب آنجا یک و دو نیز هست
نیست تمییز و همه تمییز هست
۵گر نبودی هست و نیست آیات تو
جزو بودی کل نبودی ذات تو
۶جمله داری و نداری هیچ چیز
تا چو هر بودت بود نابود نیز
۷با احد دور از عدد چون شنیدی
همچو جمعه نی خودی نه بیخودی
۸چون یسار تو یمین آمد همه
هرچه آن را گوئی این آمدهمه
۹این و آنت نقد آن و این بس است
حجت کلت ایدیه این بس است
۱۰در میان اصبعین افتادهٔ
لاجرم غیری و عین افتادهٔ
۱۱اصبعینت را یمین سلطان بسست
این دو حجت دایمت برهان بسست
۱۲چون چنین قربی مسلم آمدت
کمترین بعدی دو عالم آمدت
۱۳قربتی ده این بعید افتاده را
بیدلی در من یزید افتاده را
۱۴دل ز بیدل چون شنود اسرار او
همچو دل سرگشته شد در کار او
۱۵گفت من عکسی ام از خورشید جان
مست جاوید از می جاوید جان
۱۶دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاست
کی کند ظاهر چو باطن کار راست
۱۷قلب از آنم من که میگردم مقیم
تا رسد از نفخ روحم یک نسیم
۱۸قلب از آنم من که میگردم مدام
تا رسد از قرب جانم یک سلام
۱۹قلب از آنم من که میگردم چو گوی
تا رسد ازجان مرا یک ذره بوی
۲۰دایماً بی باده مست افتاده ام
کز چنان باطن بدست افتاده ام
۲۱باطنی کانرا نهایت روی نیست
اهل ظاهر را ازو یک موی نیست
۲۲جان ز باطن میرسد من چون کنم
لاجرم زین غصه خود را خون کنم
۲۳یک نفس گر قرب من میبایدت
در میان خون وطن میبایدت
۲۴ورنه ترک خون و ترک خاک گیر
پاک گرد و راه جان پاک گیر
۲۵سالک آمد پیش پیر هوشیار
حال خود برگفت دل پر اضطرار
۲۶پیر گفتش هست دل دریای عشق
موج او پرگوهر سودای عشق
۲۷درد عشق آمد دوای هر دلی
حل نشد بی عشق هرگز مشکلی
۲۸عشق در دل بین و دل در جان نهان
صد جهان در صد جهان درصد جهان
۲۹در کلیدانی چه میباشی همی
این جهانها راتماشا کن دمی
۳۰چند اندیشی بدین میدان درآی
همچو گوئی گرد و سرگردان درآی
۳۱مصلحت اندیش نبود مرد عشق
بیقراری خواهد از تو درد عشق
۳۲