کرهٔ میتاخت سلطان در شکار
میگریخت از وی شکار بیقرار
۱بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه
شاه گفتش ای غلام نیک خواه
۲از چه پیدا شد چو باران اشک تو
گفت چون پنهان نماند از رشک تو
۳تا چرا تو بادتک تازی به راه
از پی چیزی که بگریزد ز شاه
۴چون توئی خواهندهٔ این بینوا
واو ز تو بگریزد این نبود روا
۵گفت اسب اندر عقب زان تازمش
تا بگیرم یا فرو اندازمش
۶گفت شد یک رشک من اینجا هزار
تا مرا گیری نه او را در شکار
۷گفت ازآنش می بگیرم دردناک
تا کشم اورا و خون ریزم بخاک
۸گفت اکنون رشک من شد صد هزار
تا چرا نکشی مرا وآنگاه زار
۹گفت ازآنش میکشم من ای غلام
تاخورم او را که خواهد این مقام
۱۰گفت شد رشک من اینجا بی قیاس
تا چرا قوتی نسازی از ایاس
۱۱گفت اگر من قوت سازم از تنت
محو گردی هیچ ناید از منت
۱۲گفت لا واللّه اگر شاه جهان
قوت خود سازد ازین شوریده جان
۱۳گر کنون هستم غلامی ناکسم
آن زمان محمود گردم این بسم
۱۴