کاملی بگذشت در آتش گهی
چون بدید آتش زهش شد ناگهی
۱چون به هوش آمد رفیقی بر رسید
کز چه مرغ عقلت از بر برپرید
۲گفت چون آتش بدیدم آن زمان
برگشاد از حال خود آتش زفان
۳گفت هان تا در من از دون همتی
ننگری از دیدهٔ بیحرمتی
۴زآنکه چندانیم تاب وسوز هست
وآنگهی این هر شب و هر روز هست
۵ز تف و سوزی که من هستم درآن
می نپردازم بدین مشتی خران
۶هرکه او درعشق چون آتش نشد
عیش او درعشق هرگز خوش نشد
۷گرم باید مرد عاشق در هلاک
محو باید گشت در معشوق پاک
۸در ره معشوق خود شو بی نشان
تا همه معشوق باشی جاودان
۹