آن یکی پرسید از مجنون مگر
کز سخنها تو چه داری دوستر
۱گفت من لا دوستر دارم مدام
تاکه جان دارم مرا لا می تمام
۲گفت تا باشد نعم ای بیخبر
لا تو از بهر چه داری دوستر
۳گفت وقتی کردم از لیلی سؤال
کای رخت خورشید را داده زوال
۴دوستم داری چنین گفتا که لا
میکشم بر پشتی آن لا بلا
۵از زفانش تا که لا بشنوده ام
از دل و جان عاشق لا بوده ام
۶نیست لایق لاجرم اصلا مرا
یک سخن لا واللّه الا لا مرا
۷عشق را جانی بباید آتشین
دوزخی با آتش او همنشین
۸تا دل عشاق افروزنده شد
از تف آتش چنین سوزنده شد
۹آتش از عشقست در سوز آمده
گرم در عشق دلفروز آمده
۱۰جملهٔ ذرات پیدا ونهان
نقطهٔ عشقست در هر دوجهان
۱۱