نوح پیغامبر چو از کفّار رَست
با چهل تن کُرد بر کوهی نشست
۱بود یک تن زان چهل کس کوزهگر
برگشاد او یک دکان پر کوزه در
۲جبرئیل آمد که میگوید خدای
بشکنش این کوزهها ای رهنمای
۳نوح گفتش آن همه نتوان شکست
کاین بهصد خون دلش آمد بهدست
۴گرچه کوزه بشکنی گل بشکند
در حقیقت مرد را دل بشکند
۵باز جبریل آمد و دادش پیام
گفت میگوید خداوندت سلام
۶پس چنین میگوید او کای نیکبخت
گر شکستِ کوزهای چندست سخت
۷این بسی زان سختتر در کل یاب
کز دعائی خلق را دادی بهآب
۸همّتی را بر همه بگماشتی
«لاتذر» گفتی و کس نگذاشتی
۹یک دکانِ کوزه بشکستن خطاست
یک جهان پر آدمی کشتن رواست
۱۰خود دلت میداد ای شیخ کبار
زان همه مردم برآوردن دمار
۱۱کز پی آن بندگان بیقرار
لطف ما چندان همی بگریست زار
۱۲کاین زمانش در گرفت از گریه چشم
تو مرو از کوزهٔ چندین بهخشم
۱۳یا رب این خود چه عنایتکردن است
این چه شکر اندر شکایتکردن است
۱۴که به جانها میکند چندین عتاب
گاه جانها میکند خون بیحساب
۱۵صد هزاران بیسر و بن را بخواند
جمله را در کشتی حیرت نشاند
۱۶بعد از آن کشتی بهدریا درفکند
صد جهان جان را بهغوغا درفکند
۱۷بعد از آن باد مخالف روز و شب
گرد کشتی میفرستاد ای عجب
۱۸تا در آن دریای بیپایان همه
سربهسر برخاستند از جان همه
۱۹جمله را بگسست در دریا نفس
از همه با سر نیامد هیچکس
۲۰گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد
میندارم زهره این اندیشه کرد
۲۱