بر سر خاکی زنی خوش میگریست
گفت مجنونیش کاین گریه زچیست
۱گفت چشمم تر دلم غمناک ماند
زین جوان من که زیر خاک ماند
۲گفت تو در خاکی او در خاک نیست
کو کنون جز نور جان پاک نیست
۳تا که در تن بود جایش خاک بود
چون بمرد از خاک رست و پاک بود
۴گرچه تن را نیست قدری پیش دوست
یوسف جان در حریم خاص اوست
۵چون بغایت بود رتبت روح را
کردتنبیه از پی او نوح را
۶