در زمستان یک شبی بهلول مست
پای در گل میشد و کفشی بدست
۱سائلی گفتش که سر داری براه
تو کجا خواهی شدن زین جایگاه
۲گفت دارم سوی گورستان شتاب
زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب
۳میروم چون گور او پر آتش است
گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است
۴آن یکی را این چنین مرگی بود
وان دگر را مرگ او برگی بود
۵ظلم آتش در درونت افکند
در میان خاک و خونت افکند
۶گرچه راه ظلم از پیشان رود
هرکه آن ره رفت سرگردان رود
۷