آن یکی دیوانه را از اهل راز
گشت وقت نزع جان کندن دراز
۱از سر بی قوتی و اضطرار
همچو ابری خون فشان بگریست زار
۲گفت چون جان ای خدا آوردهٔ
چون همی بردی چرا آوردهٔ
۳گر نبودی جان من بر سودمی
زین همه جان کندن ایمن بودمی
۴نه مرا از زیستن مردن بدی
نه ترا آوردن و بردن بدی
۵کاشکی رنج شد آمد نیستی
گر شد آمد نیستی بد نیستی
۶چون ترا مرگست و آتش پیش در
ظلم تا چندی کنی زین بیشتر
۷مرگ گوئی نیست جانت را تمام
کاتشیش از ظلم در باید مدام
۸