آن یکی دیوانه بر گوری بخَفت
از سرِ آن گور یک دم مینرفت
۱سائلی گفتش: «که تو آشفتهای
جملهٔ عمر از چه اینجا خفتهای
۲خیز سوی شهر آی، ای بیقرار!
تا جهانی خلق بینی بیشمار»
۳گفت: «این مُرده، رهم ندهد به راه
هیچ -میگوید- مرو زین جایگاه
۴زآنکه از رفتن رهت گردد دراز
عاقبت اینجات باید گشت باز
۵شهریان را چون به گورستانست راه
من چه خواهم کرد شهری پرگناه
۶میروم گریان چو میغ از آمدن
آه از رفتن! دریغ از آمدن!»
۷