بر سر گوری مگر بهلول خفت
همچنان خفته از آنجا مینرفت
۱آن یکی گفتش که برخیز ای پسر
چند خواهی خفت اینجا بی خبر
۲گفت بهلولش که من آنگه روم
کاین همه سوگند از وی بشنوم
۳گفت چه سوگند با من باز گوی
گفت شد این مرده با من راز گوی
۴میخورد سوگند و میگوید براز
من نخواهم کرد خاک از خویش باز
۵تا همه خلق جهان را تن به تن
در نخوابانم بخون چون خویشتن
۶