دفن میکردند مردی را بخاک
شد حسن در بصره پیش آن مغاک
۱سوی آن گور و لحد میبنگریست
بر سر آن گور برخود میگریست
۲پس چنین گفت او که کاری مشکلست
کاین جهان را گور آخر منزلست
۳وان جهان را اولین منزل همیست
اولین وآخرین زیر زمیست
۴دل چه بندی در جهان جمله رنگ
کاخرش اینست یعنی گور تنگ
۵چون نترسی زان جهان صعبناک
کاولش اینست یعنی زیر خاک
۶چند ازین چون آخر این خواهد بدن
وای ازان کاول چنین خواهد بدن
۷هیچ مردم از پس این پرده نیست
تا کسی او را بزاری مرده نیست
۸گر دمی خواهی زدن در پردهٔ
با کسی زن کو ندارد مردهٔ
۹هر چراغی را که باشد باد پیش
چون تواند برد راه آزاد پیش
۱۰چون تو پرسودا دماغی میبری
صرصری در ره چراغی میبری
۱۱مینترسی کاین چراغ زود میر
زود میری گر توانی زود گیر
۱۲گر بمیرد این چراغت ناگهی
ره بسر نابرده افتی در چهی
۱۳ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ
کز چنان بادت فرو میرد چراغ
۱۴چون چراغ توبمرد ای بی خبر
نه نشان ماند ازو و نه اثر
۱۵گر چراغ مرده را جوئی بسی
در همه عالم نشان ندهد کسی
۱۶هر چراغی را که بادی در ربود
گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود
۱۷از چراغ مرده کس آگاه نیست
چون بمرد او خواه هست و خواه نیست
۱۸چون چراغ از جای بی جائی رسید
چون بدانجا باز شد، شد ناپدید
۱۹راه بینا زین جهان تا آن جهان
بیش یکدم نیست جان را بر میان
۲۰از درونت چون برآید آندمی
این جهانت آن جهان گردد همی
۲۱زین جهان تا آن جهان بسیار نیست
جز دمی اندر میان دیوار نیست
۲۲چون برآید آن دمت از جان پاک
سر نگونسارت در اندازد بخاک
۲۳مرگ را بر خلق عزم جان مست
جمله رادر خاک خفتن لازمست
۲۴