سالک سرکش سر گردن کشان
پیش عزرائیل آمد جان فشان
۱گفت ای جان تشنهٔ دیدار تو
نفس گو سر میزن اندر کار تو
۲طاقت هجران نداری اینت خوش
جان بجانان میسپاری اینت خوش
۳فالق الاصباح فی الاشباح تو
باسط الید قابض الارواح تو
۴اول نام تو از نام عزیز
یافته عزت چه خواهد بود نیز
۵چون جمالت ذرهٔ دید آفتاب
گشت سرگردان نمیآورد تاب
۶خلق عالم چون ببینند آن جمال
جان برافشانند جمله کرده حال
۷هرکه رویت دید جان افشاند و رفت
دامن از هر دو جهان افشاند و رفت
۸خلق گوید مرد زو گم شد نشان
زنده است او بر تو کرده جان فشان
۹میسزد گر جان بر افشانیش تو
تا بجانان زنده گردانیش تو
۱۰زندگی کردن بجان زیبنده نیست
جز بجانان زنده بودن زنده نیست
۱۱چون بدست تست جان را زندگی
مانده ام دل مرده در افکندگی
۱۲جان بگیر و زنده دل گردان مرا
زانکه بی جانان نباید جان مرا
۱۳تا که عزرائیل این پاسخ شنید
راست گفتی روی عزرائیل دید
۱۴گفت اگر از درد من آگاهئی
این چنین چیزی ز من کی خواهئی
۱۵صد هزاران قرن شد تا روز و شب
جان یک یک میستانم در تعب
۱۶من بهر جانی که بستانم ز تن
می بریزم خون جان خویشتن
۱۷دم بدم از بسکه جان برداشتم
دل بکلی از جهان برداشتم
۱۸با که کردند آنچه با من کرده اند
صد جهان خونم بگردن کرده اند
۱۹گر بگویم خوف خود از صد یکی
ذره ذره گردی اینجا بیشکی
۲۰چون نمیآیم ز خوف خود بسر
کی توان کردن طلب چیزی دگر
۲۱تو برو کز خوف کار آگه نهٔ
در عزا بنشین که مرد ره نهٔ
۲۲سالک آمد پیش پیر کاردان
داد شرح حال با بسیار دان
۲۳پیر گفتش هست عزرائیل پاک
راه قهر و معدن مرگ و هلاک
۲۴مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت
نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت
۲۵گر تو زین قومی و گر زان دیگری
همچو ایشان بگذری تا بنگری
۲۶هرکه مرد و گشت زیر خاک پست
هر کسش گوید بیاسود و برست
۲۷مرگ را زرین نهنبن مینهند
مردنت آسایش تن مینهند
۲۸الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد
کاولین آسایشش مرگ اوفتاد
۲۹چون ترا زرین نهنبن هست مرگ
دیگ را سر برگرفتن نیست برگ
۳۰خیز تا گامی بگردون بر نهیم
پس سر این دیگ پرخون برنهیم
۳۱