با پسر میگفت یک روزی عمر
طعم دین تو کی شناسی ای پسر
۱طعم دین من دانم و من دیدهام
زانکه طعم کفر هم بچشیدهام
۲جان چو در خود دید چندان کار و بار
در خروش آمد چو ابر نوبهار
۳گفت اگر من نیک اگر بد بودهام
در حقیقت طالب خود بودهام
۴از طلب یک دم فرو ننشستهام
روز تا شب خویش را میجستهام
۵هرکجا رفتم به بالا و نشیب
جمله را ازجان من نورست وزیب
۶در حقیقت چون همه من بودهام
نور بخش هفت گلشن بودهام
۷پس چرا بیرون سفر میکردهام
سوی این و آن نظر میکردهام
۸ای دریغا ره سپردم عالمی
لیک قدر خود ندانستم دمی
۹گر همه در جان خود میگشتمی
من به هر یک ذره صد میگشتمی
۱۰سالک سرگشته آمد پیش پیر
شرح روحش داد از لوح ضمیر
۱۱گفت هر چیزی که پیدا و نهانست
جملهٔ آثار جان افروز جانست
۱۲در جهان آثار جان بینم همه
پرتو جان و جهان بینم همه
۱۳پرتوی از قدس ظاهرشد بزور
در جهان افکند و درجان نیز شور
۱۴پرتوی بس بی نهایت اوفتاد
تاابد بیحد و غایت اوفتاد
۱۵هرچه بود و هست خواهد بود نیز
جمله زان پرتو گرفتست اسم چیز
۱۶نام آن پرتو بحق جان اوفتاد
هر دو عالم را مدد آن اوفتاد
۱۷قدس ظاهر شد بیک چیزی قوی
وی عجب آنبود جان معنوی
۱۸لیک چون جان رانبود آن روزگار
در هزاران صورت آمد آشکار
۱۹بود جان را هم صفت هم ذات نیز
هر دو چون جان هم گرامی و عزیز
۲۰اصل جان نور مجرد بود و بس
یعنی آن نور محمد بود و بس
۲۱ذات چون در تافت شد عرش مجید
عرش چون در تافت شد کرسی پدید
۲۲بازچون کرسی بتافت از سرکار
آسمان گشت و کواکب آشکار
۲۳باز چون اختر بتافت و آسمان
چار ارکان نقد شد در یک زمان
۲۴بعد ازان چون قوت تاوش نماند
چار ارکان را در آمیزش نشاند
۲۵تا وحوش و طیر وحیوان ونبات
با مرکبهای دیگر یافت ذات
۲۶ذات جان را هم صفاتی بود نیز
لاجرم از علم و قدرت شد عزیز
۲۷شد ز علمش لوح محفوظ آشکار
شد قلم از قدرتش مشغول کار
۲۸چون ارادت را بسی سر جمله بود
هم ملایک بی عدد هم حمله بود
۲۹از رضای جان بهشت عدن خاست
وز غضب کوداشت دوزخ گشت راست
۳۰روح چون در اصل امر محض بود
جبرئیل از امر ظاهر گشت زود
۳۱باز روح از لطف وز بخشش که داشت
زود میکائیل را سر برفراشت
۳۲باز قهرش اصل عزرائیل گشت
دو صفت ماندش که اسرافیل گشت
۳۳یک صفت ایجاد و اعدام آن دگر
وز وجود و از عدم جان بر زبر
۳۴گر صفات روح بی اندازه خاست
هر یکی را یک ملک گیری رواست
۳۵پیر چون از شرح او آگاه شد
گفت اکنون جانت مرد راه شد
۳۶لاجرم یک ذره پندارت نماند
جز فنای در فناکارت نماند
۳۷تا که میدیدی تو خود را در میان
برکناری بودی از سر عیان
۳۸چون طلب از دوست دیدی سوی دوست
این نظر را گر نگه داری نکوست
۳۹