برفتاد از جان خرقانی نقاب
دید آن شب حق تعالی را بخواب
۱گفت الهی روز و شب در کل حال
جستمت پیدا و پنهان شصت سال
۲بر امیدت ره بسی پیموده ام
طالب تو بوده ام تا بوده ام
۳از وجود من رهائی ده مرا
نور صبح آشنائی ده مرا
۴حق تعالی گفت ای خرقانیم
گر بسالی شصت تو میدانیم
۵یا بسالی شصت چه روز و چه شب
کردهٔ بر جهد خود ما را طلب
۶من در آزال الازال بی علتیت
کرده ام تقدیر صاحب دولتیت
۷هم در آزال الازل هم در قدم
در طلب بودم ترا تو در عدم
۸بوده ام خواهان تو بیش از تو من
در طلب بودم ترا پیش از تو من
۹این طلب کامروز از جان توخاست
نیست هیچ آن تو جمله آن ماست
۱۰گر طلب ازما نبودی از نخست
کی ز تو هرگز طلب گشتی درست
۱۱چون کشنده هم نهنده یافتی
خویش را بیخویش زنده یافتی
۱۲لاجرم جاوید شمع دین شدی
در امانت مرد عالم بین شدی
۱۳