سالک آمد پیش عرش صعبناک
گفت ای سر حد جسم و جان پاک
۱هفت گلشن نقطهٔ پرگار تو
هشت جنت غرقهٔ انوار تو
۲اولین بنیاد در عالم توئی
واپسین جسمی که ماند هم توئی
۳جسم و جان را کار پرداز آمدی
جزو و کل را قبهٔ راز آمدی
۴جملهٔ ارواح را مرجع توئی
جملهٔ اشباح را مقطع توئی
۵ای بقیومی حق قایم شده
قدسیان را کعبهٔ دایم شده
۶صد هزاران جوهر کروبیند
در محبی اند و در محبوبیند
۷جمله ذاتت کعبهٔ خود ساخته
تاابد دل در طواف انداخته
۸صد هزاران عنصر روحانیند
در طواف تو بسر گردانیند
۹رحمت از هر دو جهان قسمت تراست
زانکه از رحمن همه رحمت تراست
۱۰آنکه با چندین جلالت آید او
میتواند گر رهی بنماید او
۱۱عرش اعظم زین سخن از جای شد
چون شفق از دیده خون پالای شد
۱۲گفت بر من زین سخن جز نام نیست
لاجرم یک ساعتم آرام نیست
۱۳نیست از رحمن به جز نامی مرا
چند الرحمن علی العرش استوی
۱۴همچو گرگی گرسنه فرسوده ام
در شکم هیچ ودهان آلوده ام
۱۵چون زموت سعد لرزیدم ز جای
چون توانم داشت طاقت با خدای
۱۶گر ز پیشان آب روشن میرود
تیره میگردد چو بر من میرود
۱۷هر دمم دولت رسد صد قافله
من نمیبینم یکی را حوصله
۱۸لست ساقی روز میثاق آن مراست
قصهٔ والتفت الساق آن مراست
۱۹هست اساس و اصل من برروی آب
من برآبی مضطرب همچون حباب
۲۰گرچه محراب ملایک گشته ام
منصبی نیست این نه مالک گشته ام
۲۱من از آن کرسی نهادم زیر پای
تا رسد خود دست من بر هیچ جای
۲۲خود ز زیر پای من کرسی برفت
وز دماغم آنچه میپرسی برفت
۲۳حال خود برگفتمت ای پاک مرد
همچو من در خون نشین بر خاک درد
۲۴سالک آمد پیش پیر خرده دان
برگشاد از حال او با او زفان
۲۵پیر گفتش هست عرش صعبناک
عالم رحمت جهان نور پاک
۲۶هرکجا در هر دو عالم رحمتست
جمله را از عرش رحمن قسمتست
۲۷منزل رحمت ز حق عرش آمدست
پس زراه عرش در فرش آمدست
۲۸هر که او امروز رحمت میکند
حق ز عرشش نور قسمت میکند
۲۹هرکه او بر زیردستان شد رحیم
گشت دایم ایمن از خوف جحیم
۳۰