گفت چون تابوت موسی بر شتاب
دید فرعونش که میآورد آب
۱چارصد زیبا کنیزک همچو ماه
ایستاده بود پیش او براه
۲گفت با آن دلبران دلنواز
هرکه آن تابوتم آرد پیش باز
۳من ز ملک خویش آزادش کنم
بی غمش گردانم و شادش کنم
۴چارصد دلبر بیک ره تاختند
خویش را در پیش آب انداختند
۵گرچه رفتند آن همه یک دلنواز
شد بسبقت پیش آن تابوت باز
۶برگرفت از آب و در پیشش نهاد
پیش فرعون جفا کیشش نهاد
۷لاجرم فرعون عزم داد کرد
چارصد مه روی را آزد کرد
۸سائلی گفتا که ای عهدت درست
گفته بودی هرکه تابوت از نخست
۹پیشم آرد باز دلشادش کنم
خلعتش در پوشم آزادش کنم
۱۰کارچون زان یک کنیزک گشت راست
چارصد را دادن آزادی چراست
۱۱گفت اگرچه جمله درنایافتند
نه ببوی یافتن بشتافتند
۱۲جمله را چون بود امید یافتن
بر همه باید چو شمعی تافتن
۱۳گر یکی زان جمله ماندی ناامید
شب شدی بر چشم او روز سپید
۱۴لاجرم گردن گشادم جمله را
خط آزادی بدادم جمله را
۱۵آن لعین گر رحمتی در سینه داشت
زان چه مقصودش چو حق را کینه داشت
۱۶خلق عالم آشکارا و نهان
جمله خواهانند حق رادر جهان
۱۷جمله او را خواستند او مینخواست
تا نخواهد او نیاید کار راست
۱۸بادلی پر مهر فرعون لعین
خواست از جان قرب رب العالمین
۱۹لیک چون حق مینخواست او را چه سود
کانچه بودش آرزو او را نبود
۲۰کار از پیشان اگر بگشایدت
هر دمی صد گونه در بگشایدت
۲۱