داد محمود آن یکی را مال خویش
کرد او را سرور عمال خویش
۱رفت مرد و مال او جمله بخورد
بعد از آن در گوشهٔ بنشست فرد
۲شاه چون از کار او آگاه شد
گفت تا برخاست پیش شاه شد
۳شاه گفت ای بی خبر از حال من
از چه خوردی تو پلید این مال من
۴گفت بر پشتی آن خوردم که شاه
مال دارد بی قیاس اینجایگاه
۵من ندارم هیچ تو داری بسی
نیستی چون من تو محتاج کسی
۶چون بدان محتاج بودم خورده شد
کار بر پشتی فضلت کرده شد
۷گر ببخشی میتوانی من کیم
ور بگیری هم تو دانی من کیم
۸شاه را دل خوش شد از گفتار او
عفو کرد ودر گذشت از کار او
۹حجت دین گر سجل میبایدت
رحمتی دایم ز دل میبایدت
۱۰کم نهٔ آخر ز فرعون لعین
رحمتش بر زیردستان می ببین
۱۱