باغبانی سه خیار آورد خرد
تحفه را پیش نظام الملک برد
۱خورد یک نوباوه را حالی نظام
پس دوم خورد و سوم هم شد تمام
۲بودش از هر سوی بسیار از کبار
او نداد البته کس را زان خیار
۳باغبان راداد سی دینار زر
مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر
۴پس زفان بگشاد در مجمع نظام
گفت خوردم این سه نوباوه تمام
۵پس ندادم هیچکس را از کبار
زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار
۶میبترسیدم که گر گوید کسی
آن جگر خسته برنجد زان بسی
۷خوردم آن تنها و برخویش آمدم
یک زمان من نیز درویش آمدم
۸پیشوایانی که سر افراشتند
پیش ازین یارب چه رحمت داشتند
۹