دید طفلی را مگر سفیان پیر
بلبلی را در قفس کرده اسیر
۱بلبل آنجا خویشتن را ممتحن
در قفس میزد بسی بی خویشتن
۲هر زمانی میدوید از پیش و پس
عالمی میجست بیرون از قفس
۳با پریدن هر کرا بیگانگیست
نیست او بلبل که مرغ خانگیست
۴خواند سفیان کودک درویش را
داد یک دینار آن دلریش را
۵بلبل شوریده از کودک خرید
کرد از دستش رها تا بر پرید
۶روز آن بلبل سوی بستان شدی
بازگشتی شب بر سفیان شدی
۷کی بیاسودی بشب سفیان ز کار
زانکه بودی طاعت او بیشمار
۸در عبادت آمدی تا صبحگاه
خیره میکردی درو بلبل نگاه
۹مرغ را عمری برین هم برگذشت
تا که سفیانش ز عالم در گذشت
۱۰چون جنازه شد روان از کوی او
مرغ میزد خویشتن بر روی او
۱۱گرد او میگشت چون شوریدهٔ
بانگ میزد اینت صاحب دیدهٔ
۱۲عاقبت چون دفن کردندش بخاک
بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک
۱۳یک زمان غایب نشد از خاک او
تا برآمد نیز جان پاک او
۱۴چون چنان مرغی ز دست آسان بداد
خون ز منقارش چکید و جان بداد
۱۵بیوفا مردا وفاداری ببین
چشم بگشای و نکوکاری ببین
۱۶کم نهٔ از مرغکی ای بینوا
پیش او تعلیم کن درس وفا
۱۷یادگیر این قصهٔ جانسوز ازو
گر نمیدانی وفا آموز ازو
۱۸رحمت سفیان چو آمد کارگر
سر نپیچید ازدرش مرغی بپر
۱۹کار مهرش تا بجان میساخت او
تا که جان در راه مهرش باخت او
۲۰جان اگر بر حلق میآید ترا
رحمتی بر خلق میناید ترا
۲۱هرکه از شفقت نگاهی میکند
شیوهٔ خلق الهی میکند
۲۲در ترازو هیچ چیز از هیچ جای
نیست بیش از خلق با خلق خدای
۲۳