بامدادی شهریار شاد کام
داد بهلول ستمکش را طعام
۱او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد
آن یکی گفتش که هرگز این که کرد
۲از چنین شاهی نداری آگهی
چون طعام او سگان را میدهی
۳این چنین بی حرمتی کردن خطاست
کار بی حرمت نیاید هیچ راست
۴گفت بهلولش خموش ای جمله پوست
گر بدانندی سگان کاین آن اوست
۵سر بسوی او نبردندی بسنگ
یعلم اللّه گر بخوردندی ز ننگ
۶