ناگهی بهلول را خشکی بخاست
رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست
۱آزمایش کرد آن شاهش مگر
تا شناسد هیچ باز از یکدیگر
۲گفت شلغم پاره باید کرد خرد
پاره کرد آن خادمیش و پیش برد
۳اندکی چون نان و آن شلغم بخورد
بر زمین افکند و مشتی غم بخورد
۴شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه
چربی از دنبه برفت اینجایگاه
۵بی حلاوت شد طعام از قهر تو
میبباید شد برون از شهر تو
۶